X
تبلیغات
*دختر آفتاب* فداها ابوها*
خدای خوبم....


گاه گاهی که دل به صدای قلبم می سپارم نسیم خوش مهرت را حس میکنم!

نجوای عاشقانه خالق را با نقاشی زیبایش می شنوم!

 ابتدا به خود غره می شوم به به من چقدر شاهکارم!

ترکتازی  میکنم، چموشی می کنم، نظریه می دهم، دیگران را ابطال و انکار میکنم،

و در آخر خسته!

خسته از همه ی ادعاهایم! ناتوان از ایستادن حتی در برابر خودم!

کم کم گریه ام میگیرد! بسان کودکی که در میان  بی انتهای آفرینش

 احساس تنهایی و غربت میکند!

شاید تلالو بی نظیر اشک است که پاکیها را جذب میکند! باز همان 

صدای خالق است که روحم را آرام میکند؛


من نزدیکم! احساس غربت نکن! امورت را به من واگذار کن تا بهترین

 راه هدایت را به تو بنمایانم! 

و چه زیبا دستگیری می کند!

 تنها پناهی که سرزنش نمی کند! خیانت نمی کند! تنها نمی گذارد!

 وهمیشه در دسترس است!



تاريخ : یکشنبه 1392/11/06 | 12:50 | نویسنده : شبنم محب الزهراء |

ایام شادی دل مولا علی علیه السلام و فرزندان مظلومش مبارک باد.

آه که چه روزهایی را به یاد رنج های مادر گذراندند....

بالاخره شکم نحس اول ظالم آل محمد دریده شد....

دمت گرم ابولولو ............. دمت گرم ابولولو.....

میلاد پیامبر رحمت (ص) و امام جعفر صادق (ع) پیشاپیش مبارک باد...



تاريخ : چهارشنبه 1392/10/25 | 22:23 | نویسنده : شبنم محب الزهراء |
درسته که مدتهاست ننوشته ام....

اما میدونم که دلهای همه ی شما هم مشغول دل مشغولی های کاروان اسرا بوده است....

میدونم که سینه ی شما هم از سوختن چهره های آسمانی

بانوان اهل بیت زیر آفتاب، سوخته است...

میدونم که قلب شما هم از شنیدن جمله

« آمد به میدان شمر سیه دل» خراشیده شده است...

میدونم که جویبار اشک شما، هنوز از شنیدن این که حسین علیه السلام

بند قنداقه را برید تا طفل شیرخوارش راحت تر دست و پا بزند، خشک نشده است ....

و میدونم که هنوز تا پایان صفر گریه ها و ناله های بیشماری باقی مانده است....

هنوز تشییع جنازه ی سبط اکبر پیامبرمون تو راهه...

آه مولای مظلومم، قبر اولی و دومی ملعون

کنار ضریح پیامبر و قبر شما بی شمع و چراغ تو بقیع.....آه!

هنوز جریان انگور و پسر و اباصلت نرسیده... هنوز عزاداری مولای ضامنمون باقی مونده....

هنوز رحلت رحمة للعالمین فرا نرسیده...

جریان شستشو و غسل و کفن و دفن پیامبر و سقیفه و بازو و پهلو ...


آه که اندوه شیعه پایانی ندارد آه! پایان اندوه فقط روز انتقام است...

آری مولای خوبم.. مهدی فاطمه! شما بیا که ما منتظر آتشی هستیم

که تو  مدینه قراره برپا بشه....

ما رو تا اون موقع ثابت قدم نگاه دار.....



تاريخ : شنبه 1392/09/23 | 11:24 | نویسنده : شبنم محب الزهراء |
این مطلب رو باید زودتر می نوشتم...

همیشه روز اول مهر خیلی دلم میگیره...

یاد روزای دبستان و بی خیالی و آسودگی فطری و فکری

یه بغضی روی گلوم می نشونه....

حالا امروز هم بی بهانه نبود... روز خوب کودکان...

من هم امروز کودک  درونم فعال شده و یاد بچگی هاش کرده...

البته یه بچه ی بزرگ که خودش 2 تا بچه داره...


حالم خوبه... خدای خوبی دارم... هر چی بهونه میگیرم صبرش تموم نمیشه...

سرم داد نمیزنه ... با مهربونی بغلم میکنه  و میگه چی شده دخترم؟

سر صحبت رو باز میکنه و من ادامه میدم... خدای خوبم دلم تنگه ...

برا روزهای خوب دبستان... روزهای خوب آغوش پدر ...

روزهایی که با هر بیستی که میگرفتم برق چشمانش رو میدیدم...

چقدر خاطره هام از پدر بوی محبت و شادی و نشاط میده...

خیلی خوبه که پدر و مادرا سعی کنن یه کودکی برا بچه هاشون بسازن،

که غیر از امید و آزادی و شادی و بازی چیزی توش نباشه....

این که این قدر دلم جوونه و پر انرژی میدونم برا همون دوپینگیه که تو بچگیهام کردم...

و چقدر دلم میسوزه برا بچه هایی که از کودکیشون فقط مهد کودک یادشونه

با یه پرستاری که مجبور بود چندتا بچه رو با هم ساکت کنه...

چقدر دلم میسوزه برا اون بچه هایی که اونقدر پدر و مادرای تنبل و بی ذوقی

برا اومدن بچه هاشون دارن که میذارن بعد همه ی خوشی ها و تفریحات و تحصیلات

دم دمای پیریشون از روی وظیفه یه بچه بیارن

و حکم پدر بزرگ و مادربزرگ برای بچه شون رو داشته باشن....

خدایا به زیبایی محبت مادری که در وجودم به امانت گذاشته ای و به حرمت مقام پدری

ازت می خوام که دسته گلای همه ی پدر و مادرا رو خودت

از گزند طوفان ظلمتها و سیاهیها و گناهان حفظ کنی و همه بچه شیعه ها رو

از محبین و موالیان اهل بیت عصمت و طهارت قرار بدی...

خدایا مادرانه ازت میخوام! تو که محبت و رحمتت غوغا می کنه!

زندگی و عاقبت همه ی بنده هاتو همون جوری که مورد رضایت خودت هست رقم بزن...

خدایا حافظ لحظه لحظه ی زندگیمون باش....

با فرج صاحب زمین و زمان به ثانیه هامون فروغ و گرمای پایدار ببخش!

دوستت دارم خدای خوبم! انت کما احب فاجعلنی کما تحب!






تاريخ : سه شنبه 1392/07/16 | 14:19 | نویسنده : شبنم محب الزهراء |
الهی تو را سپاس بر تمام نعمتهایت که به ما عنایت کردی!

خدایا بر هر چه که بنا بر رحمتت دادی و سپس بنابر مصلحتت گرفتی سپاس!

خدایا! مهربان پروردگارم  ممنونم برای  هر شکری که توفیقش را دادی!

خدایا! هنوز عطر نفس رمضانت در جانم پیچیده... هنوز بوی ملکوتی

سحرهایش وجودم را می نوازد...

یادش به خیر... یاد رمضان به خیر که چقدر انسان را  سبک و رقیق القلب می کند...

خدایا برای شعبان و رمضان و تمام روزهایی که به من هدیه می دهی سپاس!

خدایا برای همسر و فرزندان خوبم از تو متشکرم... برای خانواده و اهل

و فامیل و دوستان خوبم سپاس!

خدایا برای هر پلکی که می زنم، برای هر نفسم، برای هر ضربان قلبم، برای 

هر رگ و مویرگم، به اندازه تمام سلولهایم تو را سپاس!

خدایا روزها و لحظات زیباتر و بهتری برایم رقم بزن... خدایا چشم از حرکاتم برندار...

خدایا با نگاه محبت آمیز همیشگی ات دوباره به من نگاه کن!

الهی! درست است رمضان رفت و سحرهایش، اما خدایا تو که هستی و رحمت تو نیز! 

خدایا درست است که من لیاقت محبت ندارم اما مخلوق و ساخته ی دست تو هستم...

درست است که آلوده کرده ام خودم را، اما پرده ستاریت تو که پایانی ندارد.....

خدایا باز هم به اندازه ی تمام لحظاتی که اجازه ی سخن گفتن

با خودت را نصیبم کرده ای سپاس!

خدایا همه ی وجودم از توست ...

همه ی آثار و افعال و گفته ها و نوشته هایم از توست!

خدایا پس باز هم با تمام وجودم تو را سپاس....

تو که حمد و ستایش فقط و فقط تو را سزاست!



تاريخ : شنبه 1392/05/19 | 12:38 | نویسنده : شبنم محب الزهراء |


 دلتنگیم برا زیارت امام رئوف خیلی شدت گرفته!! نمیتونم اشکمو کنترل کنم!

تو رو خدا:

اگه دلتون برا دلتنگیم گرفت ، لطفا برام دعا کنین برم به پابوسشون!!



تاريخ : سه شنبه 1392/04/18 | 18:23 | نویسنده : شبنم محب الزهراء |
روزهای زیاد و مهمی آمدند و رفتند....

اعیاد رجبیه گذشت... روزهای شعبان نزدیک رسیدن به پایان است...

ماه خدا با صد جلوه و شور می آید...

رمضان با کرشمه و ناز می آید... خدا هم می خواهد بگوید تکرار همیشه

یکنواختی به همراه ندارد...

گرچه نزدیک چهلمین رمضان عمرم را تجربه میکنم ولی احساس خوبی دارم...

شبهای تنهایی و راز... روزهای گرم و عطش خیز ... دل مشغولی های

مغفرت و آمرزش الهی!

نمیدانم دلم به تمیزی میهمانی خدا هست یا نه؟؟

نمیدانم لباس تقوایم پوشش عیوب و معاصی ام هست یا نه؟؟

خدایا باز هم وقتی کم می آورم رحمت و جود تو جبران کم و کسری ایمان من است....

خدایا دلم را می شویم از کینه و نفرت هایی که در طول سال برای خودم اندوخته ام....

می شویم روحم را از بددیدن ها و عیب دیدن ها! رها می کنم

خودم را در دریای غفران و عفو تو!!

خدایا مهمان خودت می شوم! بهترین و کریم ترین میزبان وجود!

الهی و ربی من لی غیرک!





تاريخ : سه شنبه 1392/04/18 | 18:5 | نویسنده : شبنم محب الزهراء |

امیرجان!

امروز با شنیدن خبر قبولیت توی آزمون نمونه دولتی تهران واقعا خوشحال شدم...

باورم نمی شد این قدر احساساتی شوم که اشک شوق بریزم...

این ها را از باور محکم و راسخ مادرت می دانم که سخت به دامان خدا چسبیده....

مادری که تنهاییهایش را در نمازهایش با ملائکه قسمت میکند...

این ها را از صبر و سکوت بابات می دانم که یه پاش توی این دنیا

و یه پاش تو عالم شعر و احساسه...

و نمی دانی پدر و نامش چه ارزشی دارد و چه قیمتی توی عالم بالا....

به یاد همه ی پدرهای خوب و آسمونی ... پدرهای همیشه چشم براه بچه ها....

به پاس زحمت های خالصانه ی تموم مادرهای بی نظیر ....

امیرجان موفقیتت مبارک....به امید پرواز و بالیدنت در تمام عمر....

(امیردلاوری پاریزی برادرزاده ی جناب محدثم)



تاريخ : سه شنبه 1392/03/07 | 21:57 | نویسنده : شبنم محب الزهراء |

السلام علیک یا جوادالائمه

لازم بود بنویسم... دلم برای نوشتن تنگ شده بود... فرصتها یم خیلی کم شده اند

نمی دانم از شادی دل امام رئوف بنویسم یا از اضطراب و لحظه شماری های فاطمه

بنت اسد...بانوی بزرگواری که زیارتنامه ی بسیار عجیبی در بقیع دارد...

بانویی که مادر ائمه کرام و معادن رحمت الهی است...

خدایا مگر فاطمه بنت اسد چگونه زیست و

زندگی کرد که بر خلاف مریم عذرا به داخل بیت الله دعوت شد؟؟

مگر چه کسی قرار است پا به این دنیای سرد و خاموش بگذارد

که مادرش میهمان خدا شده است؟؟

خدایا نمی دانم به عظمت فرزند متوسل شوم یا به مقام مادر و پدرش ،

مسلما جای پای علی کمتر و کم بهاتر از جای پای ابراهیم نیست...

که برای همیشه ابدی شد،..

مسلما مقام فاطمه بنت اسد کمتر از بانو هاجر نیست که

سالهای سال مردم روی جای قدمهایش پا میگذارند....

خدایا در کائنات و افلاکی که به بنده ات محمد مصطفی صلی الله علیه و آله

در شب معراج نمایاندی چه خبر بود؟؟

خدایا علی را چه بنامم؟؟ علی را چه بخوانم؟؟؟ندانم که ندانم ... نتوانم نتوانم!!

روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفدا...

...

!!



تاريخ : دوشنبه 1392/02/30 | 22:45 | نویسنده : شبنم محب الزهراء |

ولادت بزرگ بانوی اسلام، نور چشم محمد مصطفی،

همسر علی مرتضی،ام ابیها، صاحب خانه ام زهرا،

حجة الله علی الحجج علیهم صلوات الله،

بر فرزند دلبندش مهدی صاحب الزمان،

منتظر روز انتقام مبارک باد!




تاريخ : سه شنبه 1392/02/10 | 19:32 | نویسنده : شبنم محب الزهراء |
  • هشیاری
  • قالب بلاگفا